خرید بک لینک

درباره سایت

قلمرو بچه های باحال

امکانات وب

اولین نقش،من                                                                                                                 غروب بود،می خواستم به مسجد بروم که سوت بلبلی مصطفی راشنیدم.ماهروقت باهم کاری داشتیم  پشت درخانه هم سوت می زدیم.درمسجد بعدازنماز،صبرکردیم تامسجد خلوت شد بعد به من گفت:لباس کهنه داری؟گفتم:چرا؟گفت:امروزمردی رادیدم که اعلامیه صندلی پخش می کند.بهش گفتم:اگه این اعلامیه ها را تافردا روی دیواربچسبانم چه قدر پول می دهی؟دوتومان. حالا می خواهم باهم لباس کهنه ببوشم و این اعلامیه هارابه همراهاعلامیه های آقاپخش کنیم.گفتم: شوخی ات گرفته، من وسط نمایش مدرسه هم یک هومیزنم زیرخنده،حالاجلوی ساواک ها اعلامیه بزنم؟اصلا نمی شه. آخربااصرارهای مصطفی آخرشب لباس های کهنه،بلوزقدیمی مادرم،شلواربزرگ برادرم وچکمه های بابام راپوشیدم وباهم سرخیابان قرارگذاشتیم.وقتی خواستیم شروع کنیم یک جیپ ساواکی هابیست قدم آن طرف تربود.اول چند اعلامیه مبل زدیم وبعدساواک هاباتوم های بزرگی آمدگوشم راگرفت وپرسید چکار دارید می کنید؟اعلامیه های مبل می زنیم،به کاپشن مصطفی وگفت اینها چیه زیرلباست؟ یکی ازاعلامیه های مبل رادرآوردونشانش داد،یک لحظه باخودم گفتم دیگه تمومه.آنقردردم آمده بودکه می خواستم یه لقت محکم بزنم توی پایش،گوشم راولکردورفت.همان موقع باران گرفت ومیدانستیم که دیگرنمی آیندو اعلامیه های آقارازدیم و فردا صبح بالباس شخصی آمدیم بیرون یک جیپ آنجابود ومردم هم مشغول خواندن اعلامیه ها بودندویک نفر درجیپ داشت بابیسیم حرف میزد ومی گفت:بله قربان...نمی دانم مامورهادیشب چه غلطی می کردند.یک لحظه به خودم بالیدم وبرای اینکه کمکی به انقلاب کرده بودم خیلی خوشحال بودم.

برچسب: نویسنده: OSCAR تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 15

صفحه بندی